دوستان من خیلی از این داستان خوشم اومد شما را نمی دونم
پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :
بقیه در ادامه مطلب
دوستان من خیلی از این داستان خوشم اومد شما را نمی دونم
پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :
********************************************************************************************
یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی . آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :
ای گلاله ای گلاله دیدنت خواب و خیاله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صمیمی مثل خورشید جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل دریای شماله
می دونی تو مذهب من چی حرومه چی حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام می با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوی شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگی بی تو محاله
پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!
مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :
عهد من این بود که هرجا
یار و همتای تو باشم
توی شبهای انتظارت
مرد شبهای تو باشم
چه کنم خودت نخواستی
شب پر سوز تو باشم
تو همه شبهای سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من این بود همیشه
یار و غمخوار تو باشم
با همه بی مهری تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستی
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهای سردت
آتش افروز تو باشم
رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.
سلام بچه ها.من هنوز داستانی رو که شما خوندینو نخوندم.اول اومدم اینجا.بچه ها منم عاشقم.عاشق دختری هستم که بیشتر از جونم دوسش دارم.اسمش شراره هست.اسم منم علی.جدایی هز اون برام یعنی مرگ.اونم منو دوس داره.بچه ها امشب شب احیاس.همتون برام دعا کنین که به عشقم برسم.خدا همتونو به مراد دلتون برسونه.
علی آقا انشا ا... به شراره خانومت برسی
دلم خیلی براش سوخت ولی بدون همه شادیا نامرد نیستن،منم عشقموازدست دادم خیلی خوب درکت میکنم خدابهت صبربده به منم همینطور

salam vaghean mamnonam azat ali bod halam kheili bad bod ama ehsase aramesh mikonam alan
واقعا عالی بود.به منم سری بزن
سلام بچه هاا یه سری هم به من بزنید رمان صورتی www.romanha.loxblog.com
کاش پسره بعد شادی با کسی اشنا نشه کاش....
من این 2سال عاشق دختری شدم اما نمیدونم چطور برم جلو به پدر ومادرم بگم

انشاالله درست بشه
داستانی تکراری و درپیت و زیبا بود بابا یه کم تنوع بدین چیه همش دختره میمیره پسره هم به خاطرش میمیره هی فیلم هندی نگاه میکنین جو گیر شدین













یکم دیر گفتین باشه اگه یه روزی خواستم آپ کنم لحاظ می کنم
کاش منم یکی از این عشقای واقعی داشتم
مرسی ازت بیسته بیسته
بااین که خودم یه عاشقم و عشق یه نفر دیگه ام میدونم دو عشق واقعی هیچ وقت به هم نمیرسن...
hkeylidastan ghashngi bood ashkam dar oomad delam nemikhast tamom beshe
خیلی قشنگ بود ممنون.اما کاش داستان اینطوری تموم نمیشد خیلی غمگین بود کاش همیشه همه ی عشقا دوام داشته باشه کاش عاشقا همیشه خوشبخت زندگی کنند .
سلام گلم.وب خیلی زیباییییییی داری.داستانتن خیلی قشنگ وگریه داربود.اگه حاضربه تبادل لینک بودی منوباعنوان
♥♥ اگه عاشقی.......♥♥وادرسbestveb.loxblog.com
لینک کن وبعدبیاوبهم بگوکه باچه اسم وادرسی لینکت کنم
مر40
منتظرتم عزیزم
خیلی داستان غمگینی بود مثه داستانه دوستمه مر۳۰ دمتون گرم




سال نوتون مبارک عاشق همه تونم داستان واقعا قشنگی بود حال کردم منم عاشق بودم هستم ولی عشقم عشق یک طرفست خدا نسیب کسی نکنه
موفق باشین
سلام.عیدتون مبارک.چه میشه آدم عاشق نشه واگرشد هم همان بار اول بهش برسه.عاشق کسی هستم ولی شراطم آنقدر سخته که بعید میبینم.وچه خوشه آدمی که به عشقش نمیرسه بمیرد تا اذیت نشود.
باور میکنی با خوندن هر خطش اشکم سرازیر شد آخه عشق اولی منم سرطان داشت و مرد منم خواستم برم پیشش چند بار امتحان کردم اما نشد پسس درکت میکنم
faght mitonam motasef basham vali say kon faramoshesh koni
yani chi?? nemitunesti vase pesar esm bezari enghad pesare pesare nagi.. kalafe shodam
سلام دادا دمت گرم کلی گریه کردیم از طرف خودم و دوست دخترم ازت تشکر میکنیم اونم حال کرد
فربونت
مرسی از لطفت
kheilyyyyyyyyyyyyyy ghashang bood.vaghean ashke adamo dar miare.
مسخره ترین داستان عاشقانه ای بود که تا حالا خوندم حیف وقتی که برای اینجور داستانا گذاشته میشه نوشتن این جور داستانا فقط به معنای بی بی شعور دونستن خوانندس
faghat noke damagheto mibini
سلام بچه ها میخوام یه داستان عاشقانه براتون بگم ۴سال پیش وقتی داشتم می رفتم خونه یه پسره رو دیدم که به من زول زده بودمنم تو دلم بهش خندیدم اما دیگه فایده نداشت اون رو هر روز میدیدم اون هر وقت من رو میدید همون جا خشک میشد و یه لبخندعمیق میزد و چشماش برق میزد طوری به من نگاه میکرد انگار که یه فرشته دیده بود .منم بی اعتنا از پیشش رد میشدم چون اون موقع ادمهای زیادی بودن که میخواستن با من دوست بشن و خیلی از اون خوشگل تر بودن اما همه شون نامرد بودن و من فقط ظاهرشون رو دوست داشتم خلاصه ۴سال همین جوری گذشت و اون پسر هنوز هم عاشق تر از گذشته بود و من بازم بی اعتنا بودم .بعد یه مدت نمیدونم از کجا و چه طوری آدرس وساعت کلاس من رو فهمیده بود و هر روز برای فقط دیدنم میومد اما نمیدونم تو این چند سال چر ا هیچ حرفی به من نزد تا اینکه یه روز قرار شد از اون شهر بریم و اون رو تنها بزارم اما تا وقتی که ما میخواستیم بریم اون هیچ حرفی نزد اما چه فایده که چشماش همیشه میگفت چی میخواد بگه ام زبونش نویتونست بگه ائن لبخند های زیباش میگفت چی تو دل عاشقشه تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم بهش بگم ما میخوایم از اونجا بریم تا اگر حرفی داره بزنه اما پیداش نکردم و از اون شهر رفتیم الان خیلی وقته که دنبالش میرم اما اون اونجا نیست .میدونم تقصیر من بود که ۴سال به اون هیچ توجهی نکردم اما یه چیزی به من میگه که من دوسش داشتم و بهش عادت کرده بودم که وقتی که نداشتمش عاشقش شدم. از اون موقعه هر وقت میام با یه پسر حرف بزنم چشمای مهربونش میاد جلوی چشمام و نمیتونم هیچ کس دیگه ای رو دوست داشته باشم.عزیزم همیشه در قلب من باقی خواهی ماند اینم قیافه عشق من
enshalah ye rozi mibiniesh
kasiyo mishansam ke bade chnd sale tarafesho dobare did
kheli kheliiiiiiiiii ziba bodddddddddddd

salam......merc
kheyli behem hal dadi
ishlah hamishe movafagh bashi
سلام وبلاگت خوبه ولی اگه میشه قالبشو عوض کن
عالی بود.خیلی گریه کردم

واقعا جالب بود اشکم در اومد چیز دیگه ای نمی تونم بگم فقط با گریه می شه اینو خوند
aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bod
khoda nasibe hich kas nakone k tanha bemone mese Man
dawsham Mersi Az Poste khobet
age Kesi FB Dare Mayel bood Dos dasht biad addam kone
FB.Com/Mamad.Allam
خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووب بود






همینجور مث بارون دارم گریه میکنم......
man vaghean khosham omad va ye alame ham gerye kardam.ba ejaze mizaram to saytam.
ba zekre esme weblag eshkali nadare
khili bahal bod adam delesh migireeee vali khodaishaa dg alan fk nakonam az iin jor ashegha peyda she ishala hamaton behesh beresin be eshgheton
عالی بود
ali bod
عزیز فقط نمازتو بخون اگه میخوای پشیمون نشی
عاللللللللللللللللللللللللللی بووووووووووووووووووود.... ^_^
سلام خیلی قشنگ بود ولی هرکاری کردم گریم نیومد
الهی بمیرم براشون دلم سوخت
پدرسگای ننه جنده
پسره خود کشی کرده بود تا به شادی برسه خاک برسر































من داستام عاشقانه رو دوس دارم ولی وقتی می خونم تا ی هفته میرم تو فکر و گریه می کنم.همش خودمو میزارم جای شخصیت داستان.نمیدونم چرا؟بخدا دارم دیونه میشم.کمکم کنین.هرچی میگم دیگه این داستان هارو دیگه نمی خونم ولی انگار معتاد شدم.نمیشه.در کل عالی بود
bayd be fahmin ke ena faght dastane va zaydeye fekr
عالیییییییییییی
من تحت تاثیر قرار گرفتم ولی دوست عزیز هرکاری میکنی نمازتو حتما بخون هیچی نمیتونه جایه نمازو بگیره باورکن
واقعا غم انگیز بود






خیلی خوب و غمگین بود ولی طبق معمول گریه نکردم ولی ک کنم غمت رو مثل غم خودم حس کردم.
akheyyyyy azizam elahi bemiram vasash che zajri keshide

